Skip to main content

Featured

Animal Poem by Ady

 

Ben

دستهايش تيره وتار است.از زندگي چيزي نميخواهد.آويزان من ست.هر جا ميروم ميگويد من هم بيايم؟.مظلوم است.بدبخت است.از نگاهش ميفهمم.چاره اي ندارم.ميبرمش.به دورترين جايي كه يك انسان ميتواند با اين وضعيت برود.كجا؟همين اطراف,زير درختان كاج كه به ندرت آفتاب ميافتد وآن درختهاي كه برگهايشان زرد است,ميدرخشند وبلوط.و رودخلنه قرمز,گلي,خرس كوچكي گم شده در رودخانه گلي.ميبرمش كنار رودخانه .ميگويد ماهيگير واردي است وتظاهر ميكتد كه بدون نگاه كردن به قلاب هم حتي ميتواند سيمها را از درون هم رد كند.با من حرف ميزند,ميخندد و با دستهايش قلاب را آماده ميكند.نگاهي به قلاب ميكنم, نگاهي به حركاتش... خيلي بدبخت است....

Comments

Popular Posts