Featured
- Get link
- X
- Other Apps
My Imaginary Friends 1: Anita
مدتها طول کشید تا به این قضیه که دوستانم 4 نفر هستند پی بردم. اصلا"به همین قضیه که اینها وجود خارجی دارند پی بردم
یکی از آنها زن روسپی جوانی بود.گر چه حالا دیگر زنده نبود و خود را از هر گناهی مصون می دانست, من و دیگران میدانستیم که او چه کاره بوده.
آنقدر قیافه معصومی داشت که هر بار او را میدی تمام حرفها و حدیثهایی را که شنیده بودی فراموش میکردی. صورت باریک و ظریفی داشت با چشمهایی درشت و ابروهای به دقت برداشته شده. آرایش ملایمی میکرد مگر لبهایش. دامن بلند قرمزی داشت. بالا تنه اش از پشت لخت بوذ و شانه هایش تا بالای کمرش پیدا بود.صورت شرقی داشت. انگار به روستای دور افتاده ای در کردستان بروی و زیباترین دختر چشم عسلی را انتخاب کنی و برای همیشه از روستا ببری..بفروشیش به گروههای اروپای شرقی .در لیتوانی اتاقی برایش درست کنند...با توریستها بخوابد... و در یک تصادف غریب بمیرد.
اینطوری بود که او به ذهن من آمده بود. در ذهن من به بهشت رفته بود...به خیال خودش.
در ذهن من همه از او آدرس میپرسیدند
آنقدر قیافه معصومی داشت که هر بار او را میدی تمام حرفها و حدیثهایی را که شنیده بودی فراموش میکردی. صورت باریک و ظریفی داشت با چشمهایی درشت و ابروهای به دقت برداشته شده. آرایش ملایمی میکرد مگر لبهایش. دامن بلند قرمزی داشت. بالا تنه اش از پشت لخت بوذ و شانه هایش تا بالای کمرش پیدا بود.صورت شرقی داشت. انگار به روستای دور افتاده ای در کردستان بروی و زیباترین دختر چشم عسلی را انتخاب کنی و برای همیشه از روستا ببری..بفروشیش به گروههای اروپای شرقی .در لیتوانی اتاقی برایش درست کنند...با توریستها بخوابد... و در یک تصادف غریب بمیرد.
اینطوری بود که او به ذهن من آمده بود. در ذهن من به بهشت رفته بود...به خیال خودش.
در ذهن من همه از او آدرس میپرسیدند
- Get link
- X
- Other Apps
Comments