Skip to main content

Featured

Animal Poem by Ady

 

ماجرای فیلم ساختن من و صدیق

صدیق ازبهترین دوستهایم بود. فوق العاده خلاق ولی مینیمالیست بود. یک فیلمی میخواستیم بسازیم که راجع به یک راننده کامیون بود که از زندان فرار کرده و در ماشینش هم یک عروسک داشت که خاطره دخترش را زنده میکرد. صدیق انقدر فیلم را کوتاه کرد که به این ختم شد: دوربین را در یکی از کوچه های پشت دانشگاه گذاشتیم..صدیق تنها بازیگر بود. دستهایش را مشت کرده بود که مثلا"سوار یک موتور است..صدای گاز دادن هم در می اورد..گییژگییژ... میامد جلوی دوربین..میرقصید بعد رو به دوربین میگفت:" من عروسکم..منو بخرید.." و دوباره با موتور خیالیش از کادر خارج میشد ...

Comments

Popular Posts