Skip to main content

Featured

Animal Poem by Ady

 

ماجرای حسن دلیخون

حسن دلیخون از راننده های خطی حبیب ا... بود. از سر خیابان سوار میکردند تا ته خیابان میبردندو20-30 تومن میگرفتند. این اواخر حسن دیگر کار نمیکرد. به شدت معتاد شده بود. کنار پارک پشت دانشگاه ما پارک میکرد و تمام روز پشت دکه روزنامه فروشی مینشست. شنیده بودم بچه هایی که به خیال خودش خوش تیپ و درست حسابی بودند را تور میکند.. وبا ماشینش میبرد خانه تا به عهد وعیالش نشان دهد وثابت کند بر خلف تصور آنها با آدمهای درست حسابی دمخور است و کلاسش از راننده های خطی خیلی بالاتر است.
من که آن اطراف خیلی می پلکیدم میدانستم یکی از همین روزها به تور حسن می افتم.
یک روز که داشتم از دکه سیگار میخریدم..دیدم حسن با عینک آفتابی آمد طرفم و شروع کرد از من تعریف کردن و اینکه اگر میشود برای نهار به منزلشان بروم یک سری کارهای دفتری دارد که پول خوبی تویش است..من هم قبول کردم..در راه از پیکان قدیمیش میگفت و هرچه فحش بود نثار این پیکان فعلیش کرد. از قهرمانی هایش میگفت به همراه پیکان قدیمیش و هر از چندگاهی هم از زور نشئگی چرت میزد ...فرمان را کاملا" ول میکرد..که من میگرفتمش و حسن را بیدار میکردم. میگفت..با پیکان قدیمیش از یک تنگه خیلی باریک در همدان عبور کرده که حتی موتور هوندا 125 هم نمیتوانسته عبور کند. به هر بدبختی بود به خانه شان رسیدیم. گفت..عیالم منزل است برویم "شلامی" بکنیم کیف "شامشونت" روهم بیار. کج و کوله و خم راه میرفت و سیگار پشت سیگار روشن میکرد. زنگ در خانه را که زد.. زنی میانسال با چادر سفید در راباز کرد. حسن تا زن را دید..چرتش برای لحظه ای پرید..هرچه زور داشت جمع کرد و مرا نشان دادو با فریاد گفت:"آقای مهندش هستند از دوشتان من." بعد از زور نشئگی با کله روی زمین افتاد و خواب رفت...ماموریت امروزش را انجام داده بود
..

Comments

Popular Posts